X
تبلیغات
♥♥دو 2ختر جیگمیلی♥♥
♥♥دو 2ختر جیگمیلی♥♥

نگاهـــــت را به چشــــمان من بســـپار آیینه فراموشـــکار اســـت

[تصویر: 0tnss6gdd6oh2ag9233q.gif]

می خوام به سردی شب هام بخندم . . .می خوام به پوچی فردام

 بخندم


تو اوج گریه هام می خوام بخندم . . .وقتی می بینمت با دیگرونی


می خوام داد بزنم تنهای تنهام


می خوام وقتی میگم تنهام بخندم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام دوست جونیا ببخشید از وقتی رفتم دانشگاه خیلی شلوغ شدم نمیرسم مرتب سر بزنم.ایشالا تو تعطیلاتم جبران میکنم

"نازنین"

جمعه بیست و دوم مهر 1390 14:11 بهـ دستانــغزل&نازنین| |

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش اید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می اید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 1:56 بهـ دستانــغزل&نازنین| |

پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 22:47 بهـ دستانــغزل&نازنین|

 

رفتم مرا ببخش ومگو وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه ی حسرت ترا

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نیاز توو سوزو ساز ما

ازپرده ی خموشی وظلمت چونورصبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش وجنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها وپشیمان زگفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

(فروغ فرخزاد)

سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 14:46 بهـ دستانــغزل&نازنین| |

 

مگه گناه من چیه؟

یکی به من بگه چرا کسی منو دوست نداره

کسی نمیخواد بیادا دست توی دستام بزاره         

یکی به من بگه چرا باید که تنها بمونم

منی کی از همه سرم از عاشقی حرف نزنم

مگه گناه من چیه که هیچکی راضی نمیشه

 حتی شده واسه ۱بار بیادو عشق من باشه

چرا باید بغض سکوت همیشه رو لبام باشه

چرا کسی دوست نداره که با من هم قسم باشه؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه گناه من چیه که اینه روزگار من

اخه چرا این سرنوشت باید بشه نصیب من

نه عیب ایرادی دارم نه اخلاقی که بد بشه

یکی بگه چرا باید دلم پر از غصه باشه

اخه خدا فقط بگو چراااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جمعه شانزدهم مهر 1389 20:42 بهـ دستانــغزل&نازنین| |

                               

  1. با رفتن ت دیدگانم خونین و تر شد
  2. دیگر توان شعر گفتن در برم نیست
  3. با رفتن تو عصر من با ناله سر شد
  4. غمگین ترینم در نبودت بین یاران
  5. خون از دو چشمم گشته جاری همچو باران
  6. تنها ترین ماوای من بعد از تو دلدار
  7. میخانه است و جمع پاک غمگساران
  8. چشم به در تا عاقبت روزی بیایی
  9. پایان دهی بر غصه و درد و جدایی
  10.  تو رفتی و در سکوت کلبه عشق
  11. تمامی وجود من سخت آزرد
  12. شقایق های این دشت پر از خون
  13. درون سینه ام نشکفته پژمرد
  14. تو رفتی و با تو عشق هم سفر کرد
  15. شریک غم به کام من فرو ریخت
  16. سکوت ماتم درد و جدایی
  17. به شبهای غم آلود بیامیخت
  18. سفر کردی لیکن دستهایم
  19. کنون در حسرت و غرق نیازند
  20. فراق و دوری ات را چاره ای نیست
  21. پس از تو اشکهایم چاره سازند
  22. بیا ای زندگانی بگذر از من
  23. که بی او زندگانی هیچ و پوچ است
  24. فروپاشیده شد کاشانه دل
  25. پرستوی مهاجر فکر کوچ است
جمعه نوزدهم شهریور 1389 19:17 بهـ دستانــغزل&نازنین| |

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است.

هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم.

نمیخواهم دیر شود. پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...

 posted by:dokhmale.tahna

شنبه سیزدهم شهریور 1389 0:23 بهـ دستانــغزل&نازنین| |

 


 
 
تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی

و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت

تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی

تو فرصتی نداشتی

برای برداشتن سیب سرخی از دستانم

فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم

جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند

که لحظه ای توان ایستادن نداری

تو فرزند سفر بودی

و من نواده سکوت خویشتن

دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست

برو مسافر

جاده قدم های تو را دلتنگ است

جمعه دوازدهم شهریور 1389 19:8 بهـ دستانــغزل&نازنین| |

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.

خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم...

 بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد...

خسته شدم بس كه تنها دويدم...

اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن...

 مي خواهم با تو گريه كنم ...

خسته شدم بس كه تنها گريه كردم...

مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...

خسته شدم بس كه تنها ايستادم...

posted by: dokhmale.tahna

شنبه سی ام مرداد 1389 17:53 بهـ دستانــغزل&نازنین| |

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي

قشنگ بکنيم.دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت:

کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ...

بعد به دختر گفت:حالا تو آرزوتو بگو...

دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ...

وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد...

posted by:dokhmale.tahna

چهارشنبه بیستم مرداد 1389 19:28 بهـ دستانــغزل&نازنین| |



قالبــ وبلاگــ Ainaz