نگاهـــــت را به چشــــمان من بســـپار آیینه فراموشـــکار اســـت
می خوام به سردی شب هام بخندم . . .می خوام به پوچی فردام بخندم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام دوست جونیا ببخشید از وقتی رفتم دانشگاه خیلی شلوغ شدم نمیرسم مرتب سر بزنم.ایشالا تو تعطیلاتم جبران میکنم "نازنین" تو را می خواهم و دانم که هرگز رفتم مرا ببخش ومگو وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی حسرت ترا با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود عشق من و نیاز توو سوزو ساز ما ازپرده ی خموشی وظلمت چونورصبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش وجنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر می خواستم شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها وپشیمان زگفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم (فروغ فرخزاد) مگه گناه من چیه؟ یکی به من بگه چرا کسی منو دوست نداره کسی نمیخواد بیادا دست توی دستام بزاره یکی به من بگه چرا باید که تنها بمونم منی کی از همه سرم از عاشقی حرف نزنم مگه گناه من چیه که هیچکی راضی نمیشه حتی شده واسه ۱بار بیادو عشق من باشه چرا باید بغض سکوت همیشه رو لبام باشه چرا کسی دوست نداره که با من هم قسم باشه؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه گناه من چیه که اینه روزگار من اخه چرا این سرنوشت باید بشه نصیب من نه عیب ایرادی دارم نه اخلاقی که بد بشه یکی بگه چرا باید دلم پر از غصه باشه اخه خدا فقط بگو چراااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود. پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است... posted by:dokhmale.tahna
خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم... خسته شدم بس كه تنها ايستادم... posted by: dokhmale.tahna پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم.دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت: کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت:حالا تو آرزوتو بگو... دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد... posted by:dokhmale.tahna![[تصویر: 0tnss6gdd6oh2ag9233q.gif]](http://www.pic.tooptarinha.com/images/0tnss6gdd6oh2ag9233q.gif)
تو اوج گریه هام می خوام بخندم . . .وقتی می بینمت با دیگرونی
می خوام داد بزنم تنهای تنهام![]()
| |

به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش اید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می اید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
| |

| |

| |
| |

| |

و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت
تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی
تو فرصتی نداشتی
برای برداشتن سیب سرخی از دستانم
فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم
جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند
که لحظه ای توان ایستادن نداری
تو فرزند سفر بودی
و من نواده سکوت خویشتن
دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست
برو مسافر
جاده قدم های تو را دلتنگ است
| |

| |

| |
| قالبــ وبلاگــ | Ainaz |





